سریال گمشدگان سریال گمشدگان
معروف‌ترین سریال جهان
پرفروش‌ترین سریال جهان
ترسناک‌ترین فیلم‌های ۲۰۰۹
جدیدترین فیلم‌های سراسر وحشت با کیفیت عالی و زیرنویس فارسی
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
جمعه 30 اسفند ماه سال 1387


همه چیز خیلی ساده اتفاق افتاد. در عین عظمتش ساده و ناگهانی. مرد لبخند زد و بهار آمد. بهار آمد از فراسوی یک کویر تفتیده. بهار آمد، آرام و دلپذیر. انگار نقاشی خوش ذوق، قلم موی رویایی اش را گرفته باشد و بر روی یک نقاشی گرفته و غمناک، بر روی یک سیاه قلم پر از تاریکی، رنگ پاشیده باشد. رنگ سبز، آبی، ارغوانی. رنگ زندگی. به همین دل پذیری.

 مرد لبخند زد و بهار از میان دو لبش متولد شد. متولد شد و مثل یک چادر سبز همه جا را پوشاند. همه ی دشت ها و کویرها را. شهرها و روستاها را. آب ها و اقیانوس ها را. همه ی  کشورها و قاره ها را. همه ی زمین را. همه ی سیاره ها و ستاره ها را. همه ی منظومه ها و کهکشان ها را. حتی همه قلب ها را.

کسی فکر نمی کرد آمدنش این قدر دلپذیر باشد و ساده. آمدنش را کافی بود استشمام کنی و من استشمام کردم. خودش بود. عطر خودش بود. بهار. ندیده بودمش،  بویش را هم استشمام نکرده بودم. اما خودش بود. همه ی وجودم می گفت این بهار است. بهار...

باورش برایم سخت بود اما آمده بود. بهار بود. دویدم. سراسیمه دویدم. دویدم و فریاد می زدم بهار. بهار آمد...

 

***

روبرویش نشستم. زانو به زانو. دستش را در دست گرفتم و بوسیدم. رویای دیرین اجدادم. به همین سادگی. از فرط سادگی باورش برایم سخت بود، نکند خوابم! به صورتش خیره شدم. همانی بود که وصفش را کرده بودند. اما نه! پدرانم وصفش کرده بودند، بی شباهت هم نبود. اما توصیف آنان کجا و او کجا؟ آنها بهار ندیده بودند در آن سرمای زمستان!

لبخند زد و دوباره بهار شد. بهار در بهار. آرام و دلنشین گفت: چیزی را فراموش نکرده ای عزیزم؟! یک قرآن را؟!

مبهوت شدم. من فراموش کرده بودم اما او نه! قرآن را می گفت. یادگار پدرانم. شرمگین شده بودم؛ هم از او، هم از پدرانم. و او چه مهربانانه فراموششان نکرده بود. انگار او هم منتظر بود.

سراسیمه دویدم. قران را آوردم. کوله بارم سخت سنگین بود. حالا دیگر یک تاریخ بودم. تاریخ انتظار. تاریخ مردان منتظر. مردان چشم به راه. عاشق. مردانی که لحظه لحظه ی زندگی شان را شمردند. مردانی که آرزویِ دیدن این لحظات را حتی در خواب داشتند. کودکانی که چشم بر در متولد شدند. چشم بر در بالیدند، چشم بر در ماندند و در چشم بر در مردند. حالا من تاریخ بودم. حکایت مردمانی که در حسرت جرعه ای آب و تکه ای آسمان ماندند و مُردند.  و گواه من این قرآن.

به بهار نگاه می کردم. حالا می فهمیدم چقدر خوشبختم. دلم گرفت. یاد پدر افتادم. آن روز آخر، چگونه با دستان نحیفش، بر صفحه اول قرآن این رقم ها را نوشت[1]. چطور تا آخرین لحظه به در چشم دوخته بود. کجایی پدر؟! بالاخره آسمان بارید. بهار آمد. خوشبختی. سعادت.  راستی! آیا میان این همه انسان های خوشبخت، کسی خواهد فهمید که در روزگاری - که شاید خیلی دور نبوده - پدرانشان و یا پدران پدرانشان، حسرت یک لحظه از زندگی زیبای آنها را با خود به آغوش سرد خاک بردند...؟ کسی می فهمید انتظار یعنی چه؟ به یقین نه! فقط بهار بود که می فهمید. فقط بهار.

بهار قرآن را بوسید. نخستین صفحه را گشود. اشک بر چشمانش حلقه زد. می خواستم فریاد بزنم: اشک نریز! غمگین نشو! دوباره بهار می رود؛ اما بهار آرام اشک هایش را پاک کرد و لبخند زد. دسته ای یاس در دستانم گذاشت و گفت: خوشا به حال پدرت! برو و این گلها را بر مزارش بگذار و بگو: "بهار سلامت می رساند و می گوید: این گلها را مادرم برایت فرستاده، به تعداد لحظاتی که در انتظارم بوده ای."

***

سفره را پهن می کنم. وسیع هم چون دل یک عاشق و سپید مثل یاس. با خودم می گویم این دو تا سین. آئینه را می گذارم تا بهار روبرویش بنشیند. به او گفته ام بیاید - کجاست پدرم تا به او بگویم که بهار می خواهد بیاید و بر سفره هفت سین ما بنشیند؟ به همین سادگی؛  می دانم که باور نمی کند و راستی که باورش سخت است.-  قرآن را گذاشته ام و سیب سرخ را و تصویری از پدر را. بهار می آید با یک بغل یاس. حالا دیگر همه جا سبز است و همه کس سعادتمند. می نشیند، روبروی آئینه و من سیمایش را در آئینه زیارت می کنم. این هم سین هفتم. یاس ها را کنار تصویر پدر می گذارد، لبخند می زند و می گوید: «سلام خداوند بر پدرت، خوب منتظری بود برای ما.»

و من به حال پدر غبطه می خورم که بهار همیشه به یادش هست، که سین هشتم – هدیه ی بهار- برای اوست. 

راستی پدر ! کدام مان خوشبختیم  تو یا من؟!



[1] و بعدها در یک روز بارانی، بهار رازی را برایم گفت سخت شگرف، و من آن روز دریافتم که چرا پدر لحظات آخر را نشمرده بود.

دوشنبه 15 مهر ماه سال 1387

قسم به قلم که فقط از تو می نویسم

و برای تو می سرایم

که تنها نام تو شایسته ستایش است و مدح تو لایق سُرایش.

می دانم:کلمات در وصف تو حقیرند، ردیف ها نا منظم اند و قافیه ها ناموزون؛

اما تو معنای متن هایی و سجع نثرها؛

تو وزن موزون شعرهایم هستی  و شخص اول قصه هایم؛

تو حکمت هر حکایتی و سپیدی هر شعری؛

تو همان روح هستی که در متن هایم جاریست.

نوشته هایم به تو  تقدیم می شود و ترانه هایم با نام تو تلطیف.

رشته ی محبت توست که کلماتم را به بند می کشد و دست مهربان توست که اوراقم را ورق می زند.

شیدایی غزل هایم از شور توست و شیرینی دو بیتی هایم از شهد تو.

مثنوی هایم تو را وصف می کنند و کلک خیال انگیزم تو را نقش.

و خوب می دانی که ترنم نامت، لطافت دل پژمرده من است و عطر یادت مایه ی حیات این قلب خسته.

 پس بگذار از تو بگویم

بگذار شعرهایم، نثرهایم و قصه هایم را به پای تو بریزم؛

که من بی تو هیچم، هیچ...

این خوشبختی وصف ناپذیر را از من دریغ نکن

ای همه هستی ام !

 

چهارشنبه 15 خرداد ماه سال 1387
دوباره دلت هوایش را کرده، می دانی که میخواندت. صدایش را می شنوی؛ باز هم مثل همیشه. اما این بار صدایش همچون همیشه نیست...
چه میشنوی پسر؟!! چشمانت را می بندی؛ مثل همیشه. اما دوباره همان صدا را میشنوی.
بو میکشی، هم چون همیشه که از روی عطر یاس، راه خانه اش را می یافتی. اما این بار عطری استشمام نمی کنی! همه چیز انگار عوض شده است. می هراسی. اتفاقی افتاده؟! شاید عوض شده ای، فرق کرده ای پسر؟! یا شاید، شاید... بهشت گلین!! خدای من! بر سر بهشت گلینت چه آمده مهدیار؟!!
می دوی، نه مثل همیشه با طمانینه و آرامش که بی هیچ ترتیبی و آدابی...
چشم باز میکنی. میان کوچه ای تنگ و باریک، با دیوارهای کاه گلی، ایستاده ای. شاهراه طلایی وصل. یادش بخیر! همیشه با چه شوقی این کوچه را طی میکردی. کوچه همان کوچه همیشگی است اما خانه نه!
دوباره صدایش را میشنوی و باز هم...
بو میکشی، عطر یاس؟! نه! بوی دود و آتش است. دوباره بو میکشی؟! حالا از میان بوی دود و آتش، عطر یاس را استشمام میکنی و بغض بر گلویت چنگ میزند: یاس سوخته!

***
پیچک سبز. این اولین آرزویت بود وقتی با این خانه آشنا شدی.
آرزو میکردی، پیچکی سبز باشی و دور تا دور درب خانه اش را طاق نصرت ببندی. به این امید که وقتی بانو می خواهد وارد خانه شود، نگاهش بر پیچک های سبز بیافتد و لبخندی بزند! - و تو در خاطرت چقدر تصویر آن لبخند رویایی را ساختی و با آن زندگی کردی! - بعد کم کم تمام دیوار گلین خانه را بپوشانی. تا نزدیکی های آن پنجره کوچک خودت را بکشانی؛ تا هر وقت دلت تنگ شد، آرام سرک بکشی و مادر را ببینی. مادر را ببینی که غرق در قداست اهورایی اش، به نماز ایستاده. مادر را ببینی که کودکانش را بر زانوانش نشانده و نوازششان میکند و چقدر به حال این کودکان غبطه می خوری. مادر را بینی که با دستانش دستاس را می چرخاند و ذکر می گوید.
چقدر دوست داشتی تا پیچک باشی، دور تا دور درب خانه اش را طاق نصرت ببندی. و یک روز که بانو می خواهد از میان انبوه پیچک های سبز پا به دورن خانه بگذارد، چشمش به تو بیافتد، لبخندی بزند، تو هم شرمگین و شادمان، از او اذن بگیری که پا به درون خانه اش بگذاری و در وجب به وجب دیوارهای گلین آن بهشت کوچک بپیچی. آن گاه هر وقت که دوست داشتی، وقتی دلت برایش تنگ می شد، می توانستی او را ببینی. آن قداست اهورایی را، آن فرشته زمینی را. می توانستی عطرش را استشمام کنی. صدایش را بشنوی...
یا وقتی غصه ها به قلبت هجوم آوردند. در خیالت، روبروی بانوی سپید پوش رویاهایت زانو بزنی، و با او درددل کنی، بگویی و بگویی و او صبورانه همه ی حرفهایت را بشنود و بعد در آغوشت بگیرد و تسلایت دهد - که او تنها تسلا دهنده قلب بی قرار توست - و خوب می دانی که او هم میداند، این واگویه غمها، فقط بهانه ای است برای آغوش گرمش!
حالا دیگر همه ی آرزوهایت بر باد رفته بود. رویاهایت سوخته بود. خاکستر شده بود. بهشت گلینت را به آتش کشیده بودند و بانوی سپید پوش رویاهایت را به خاک و خون.
یاس سوخته بود و خونین، و باغبان دست بسته! و کفتارها شادمانه بر گرد خانه اش پایکوبی میکردند. این همه ی آنچه می دیدی، بود.
دلت می گیرد، بهتت میزند. هیچ چیز نیست که تسلایت دهد. تسلای دلت حالا دیگر سوخته بود. تنها کلماتی که خوب حالت را وصف می کنند؛ استیصال است، حیرت است و درماندگی...
دستی بر پهلو می گیری و دست دگر را بر سینه و می دانی که این داغ تا همیشه بر سینه ات خواهد ماند.
یکشنبه 26 اسفند ماه سال 1386
سفره را پهن می کنم. وسیع همچون دل یک عاشق و سپید مثل یاس. با خودم می گویم این دو تا سین.
آینه را می گذارم توی سفره. خودم را می بینم. شرمگین چشمانم را می بندم. حالا فرصتی است تا بر قلبم نگاهی بیاندارم. هیچ نمی بینم جز سبزی نام و سیمای دلربایت که در پس زمینه ی این قلب عاشق با کلکی خیال انگیز نقش بسته. به سجده می روم، می خواهم دلتنگی های یک ساله را برایت واگویه کنم. سوز اشکم، سینی دیگر را کامل می کند. دست هایم را به دعا بلند می کنم و برای سلامتی ات دعا می کنم - که سلامت همه آفاق در سلامت توست – و حالا هفت سین عاشقی من کامل می شود. به آینه نگاه می کنم. سیب سرخی می بینم که در ظرفی آب می چرخد. بر دلم می گذرد: این سین هشتم است. و تنها بر سفره چشم انتظاران یافت می شود.

***
می نشینم بر سر سفره. لحظه آمدن بهار را نمی دانم. گفته اند، نزدیک است، خیلی نزدیک. این را پدربزرگم گفت و او هم از پدرانش نقل می کرد و من یقین دارم که نزدیک است. ساعت شماته دار یادگاری پدربزرگ را مقابلم نهاده ام و به گذشت لحظات می اندیشم. مقابلش قرآنی گذاشته ام که آن هم از او برایم به ارث رسیده و در کنار قرآن گلدانی پر از نرگس...
تیک تاک، تیک تاک. تک تک لحظات را می شمارم، بهار دارد می آید و من می خواهم وقتی آمد گل های نرگس را به پیشگاهش ببرم و قرآن یادگار پدربزرگ را.

***
در خیالم ترسیم می کنم: مقابلش می ایستم. چشم در چشمانش می دوزم. سعی می کنم اشک نریزم تا تصویر رویایی اش تار و مبهم نشود؛ اما مگر می شود؟ اشک که برای ریختنش از من اجازه نمی گیرد. سلام می کنم. قرآن پوشیده از نرگس را تقدیمش می کنم و به او فقط یک چیز را می گویم، یک عدد: تمام لحظاتی که در انتظارش چشم به ساعت دوخته بودم.
بهار دستی مهربانانه بر سرم می کشد، آرام و متبسم می پرسد: " و تو همه اش را شمرده ای؟ تک تک لحظات را؟ "
میدانم که پاسخ سوالش را می داند. فقط می پرسد تا به من بفهماند که خوب میداند چه کشیده ام. قرآن را می بوسد، صفحه اولش را باز می کند و می خواند، اشک در چشمانش حلقه می زند، دسته ای یاس در دستانم می گذارد و می گوید: " ... "
بهت زده، قرآن را از دستان بهار می گیرم و نگاه می کنم: بر نخستین صفحه ردیفی از اسم ها نگاشته شده، نام همه هست: پدربزرگ، پدر پدربزرگ و ... در مقابل هر کدام فقط عددی حک شده است: لحظات انتظار...

***
آری! بهار می آید و من تک تک لحظات را تا آمدنش می شمارم و اگر نباشم تا ببینمش، فقط یک کار می کنم: قرآن را بر می دارم. ردیف آخر، نامم را می نگارم و فقط یک عدد را مقابلش می نویسم.
پسرم و شاید فرزند او و یا یکی از سعادتمندان روزگار وصال، حتماً قرآن را به دست بهار خواهد رساند.
و آن روز حتماً بهار قرآن را خواهد بوسید، نخستین صفحه را خواهد گشود و خواهد خواند. اشک در چشمانش حلقه خواهد زند، دسته ای یاس در دستان پسرم خواهد گذاشت و به او خواهد گفت: خوشا به حال پدرت! برو و این گلها را بر مزارش بگذار و بگو: "بهار سلامت می رساند و می گوید: این گلها را مادرم برایت فرستاده، به تعداد لحظاتی که در انتظارم بوده ای."
پسرم شتابناک به سوی مزارم خواهد دوید و بهار صدایش خواهد زد: " برگرد عزیزم! این سیب سرخ را فراموش کردی برایش ببری!"